امشب به قصه دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
میسازمت دوباره اگر باورم کنی
میسازیــم دوباره اگر باورت کنم
وقتی پروانه ای در تاری بیفتد که عنکبوتش نباشد تازه قصه زندگی آغاز شده است زیرا نه می تواند پرواز کند و نه می تواند بمیرد
وقتی اینهمه اشتباهات جدید وجود دارد که میتوان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی را تکرار کرد
من قادرم به "رهایی" از گذشته ام و همچینین "بخشایش" دیگران
و بخشیدن خودم
ترجیح میدهم از شنیدن حقیقت آزار ببینم تا اینکه با دروغ تسلی پیدا کنم
گاهی اوقات باید بدون دلخوری قبول کرد که نمیشه تغییر داد
آدمی که نمی تواند هیچ چیز و هیچ کس را جدی بگیرد زندگی غم انگیزی دارد!
دوباره زخم می خورم / دوباره باورم میشی
ما به او محتاج بودیم / او به ما مشتاق بود
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
میسازمت دوباره اگر باورم کنی
میسازیــم دوباره اگر باورت کنم
وقتی پروانه ای در تاری بیفتد که عنکبوتش نباشد تازه قصه زندگی آغاز شده است زیرا نه می تواند پرواز کند و نه می تواند بمیرد
وقتی اینهمه اشتباهات جدید وجود دارد که میتوان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی را تکرار کرد
من قادرم به "رهایی" از گذشته ام و همچینین "بخشایش" دیگران
و بخشیدن خودم
ترجیح میدهم از شنیدن حقیقت آزار ببینم تا اینکه با دروغ تسلی پیدا کنم
گاهی اوقات باید بدون دلخوری قبول کرد که نمیشه تغییر داد
آدمی که نمی تواند هیچ چیز و هیچ کس را جدی بگیرد زندگی غم انگیزی دارد!
دوباره زخم می خورم / دوباره باورم میشی
ما به او محتاج بودیم / او به ما مشتاق بود

